قصر قفس
دارم به یه قالب جدید فکر میکنم دو ماه طول می کشه
روی سیاره ی داغ خورشید یک نفر داشت به جنگ شب میرفت یک نفر که گاهی به راست می پیچید یا که گاهی به سمت چپ میرفت یک نفر می رفت و باز از نو دوباره در همین خیابان ها با این که شب سر نمیرسید اصلا بی خیال نمیشد و عین سیریش یک نفس داشت به جنگ شب میرفت یک نفر هیچ نمیفهمید شب نمی آید این ور ها آخر از بس که او ابله بود بی جهت داشت به جنگ شب میرفت یک نفر مدام بی وقفه لنگ ظهر را نمی فهمید زیر و روی خورشید داشت می سوخت ول نمیکرد ، به جنگ شب میرفت یک نفر . . . [] [] [] حالمان بهم خورده راحتش کنید نمی فهمد از اول این شعر بی وجدان عین خر به جنگ شب میرفت [] [] [] گردنش را زدند و لختی بعد فکر جالبی به مغزشان افتاد " ما چرا به جنگ شب نرویم؟ " وقتی اینقدر دشمنش فرضی ست پس بیا به جنگ شب برویم ما مگر چه چیز کم داریم؟ لابد "او" یه چیز میدانست لابد اصلا کلاس هم دارد لابد اصلا نان در این کار است طفلکی! چرا تو را کشتیم؟ [] [] [] " یکنفر!" قهرمان خوب و دلیر اسوه ی رشادت و ایثار ما نفهم بوده ایم و بی منطق لطف کن ، ما را ببخش این بار مردم با شهامت خورشید خانه ی ظلم شب ویران باد مرده شور صلح را ببرند متحد شوید این یک بار [] [] [] یکصد و بیست و پنج سال نوری بعد عده ی کثیر معترضان : " جان مادرتان بی خیال شوید انقدر به جنگ شب نروید این همه سال شب نیامده که بی خودی به جنگ شب نروید پدر ما درآمده شد ، ای داد جیب هایمان خالی و سوراخ بس کنید "یک نفر" یه کاری کرد آخر اما شما چرا؟ . . ." یک آخ آخرین صدای یک یاغی طفلکی! خدا بیامرزد! این فضولی به تو نیامده بود بیشتر از آنچه باید او ضر زد ۱۳۸۸/۴/۱۳
| Design By : Night Skin |
