تبليغاتX
قصر قفس


قصر قفس

از تو تا ترانه

 

کاش همه ی ما عروسک های چوبی بودیم

با دماغ های چوبی و بلند

بی آن که از ریسمان های سیاه و سفید

آویزانمان کرده باشند

راه میرفتیم

گول میخوردیم

اما با هر دروغ سقف خانه هایمان سوراخ می شد

آن روز آسمان پر بود از میله های چوبی

پر بود از صدای بلند گریه هایمان

پر بود از تمنای حضور پری مهربان قصه!

و توبه ای که از ترس بریده شدن دماغها

دیر به دیر میشکست.

 

۱۳۸۸/۵/۵

 

نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 0:57 توسط امیرحسین توکلی| |

 

روی سیاره ی داغ خورشید

یک نفر داشت به جنگ شب میرفت

یک نفر که گاهی به راست می پیچید

یا که گاهی به سمت چپ میرفت

یک نفر می رفت و باز از نو

دوباره در همین خیابان ها

با این که شب سر نمیرسید اصلا

بی خیال نمیشد و عین سیریش

یک نفس داشت به جنگ شب میرفت

یک نفر هیچ نمیفهمید

شب نمی آید این ور ها

آخر از بس که او ابله بود

بی جهت داشت به جنگ شب میرفت

یک نفر مدام 

بی وقفه

لنگ ظهر را نمی فهمید

زیر و روی خورشید داشت می سوخت

ول نمیکرد ، به جنگ شب میرفت

یک نفر  . . .

[] [] []

حالمان بهم خورده

راحتش کنید نمی فهمد

از اول این شعر بی وجدان

عین خر به جنگ شب میرفت

[] [] []

گردنش را زدند و لختی بعد

فکر جالبی به مغزشان افتاد

" ما چرا به جنگ شب نرویم؟ "

وقتی اینقدر دشمنش فرضی ست

پس بیا به جنگ شب برویم

ما مگر چه چیز کم داریم؟

لابد "او" یه چیز میدانست

لابد اصلا کلاس هم دارد

لابد اصلا نان در این کار است

طفلکی! چرا تو را کشتیم؟

[] [] []

" یکنفر!" قهرمان خوب و دلیر

اسوه ی رشادت و ایثار

ما نفهم بوده ایم و بی منطق

لطف کن ، ما را ببخش این بار

مردم با شهامت خورشید

خانه ی ظلم شب ویران باد

مرده شور صلح را ببرند

متحد شوید این یک بار

 [] [] []

یکصد و بیست و پنج سال نوری بعد

عده ی کثیر معترضان :

" جان مادرتان بی خیال شوید

انقدر به جنگ شب نروید

این همه سال شب نیامده که

بی خودی به جنگ شب نروید

پدر ما درآمده شد ، ای داد

جیب هایمان خالی و سوراخ

بس کنید "یک نفر" یه کاری کرد

آخر اما شما چرا؟ . . ."

یک آخ

آخرین صدای یک یاغی

طفلکی! خدا بیامرزد!

این فضولی به تو نیامده بود

بیشتر از آنچه باید او ضر زد

 ۱۳۸۸/۴/۱۳

نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 0:0 توسط امیرحسین توکلی| |

 

 

 

 

در خانه ي ما روغن اگر نيست ، هوا هست

در دولت ما شاه اگر نيست ، گدا هست

*** 

در صنعت ما فانتوم اگر نيست چه بهتر

نيسان و پرايد و ماكسيما هست

*** 

در قســمت ما نيست بجز جنگ و تورم

هر چند كه سجاده ي ما پر ز دعا هست

*** 

در شهرعزيزم همه در امــن و امانيم

ارشاد شديم و همه جا پر ز صفا هست

*** 

در خلوت ما جـاي تو خاليست نگارم

گر باز بيايي ز سفر باز خدا هست

*** 

در مسلك ما مهر و مـحبت؟ دمتان گرم

باشد صنمي نيست همينك ، كه جفا هست

*** 

داني كه سكوت ، هست از روي رضايت؟

راضي به رضاي تو شديم ؛ باز صدا هست؟

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 20:45 توسط امیرحسین توکلی| |

 

باز آي و دل تنگ مرا مونس جان باش

وين سوخته را محرم اسرار نهان باش

 

زان سوخت كه در پمپ فروشند به يك كارت

مارا دوسه ليتري بده و گو كه روان باش

 

در خرقه چو آتش زده اي مجلس هفتم

چون كار به تصويب كشيده نگران باش

 

دلدار كه مي گفت به بنزين نگران است

گو قيمت آزاد بسلف و گذران باش

 

خون شد دلم از سهميه بندي ز چه رو؟

اي مايع بد بو تو دگر مشك فشان باش

 

تا بر دلمان گرد و غباري ننشيند

گز كن تو پیاده به كنار دگران باش

 

مخلص كه هوس ميكندش مصرف بنزين

گو لال شو در فكر تباهي جهان باش

 

نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 17:6 توسط امیرحسین توکلی| |

 

سلام

 

مي خواستم بي خيالي طي كنما ولي جون دادا راه نداره

 

آخه موضوع به اين خوبي

 

حيفه جون شهرام جزايري

 

بروبچس غرب زده حتما نيما رو ميشناسين ديگه؟ كدوم نيما؟ بابا نيما سايه خودمونو مي گم؛ بازم نشناختين؟ شعراي مريم حيدر زاده رو چي؟ اي بابا

 

عيب نداره

 

 مريم پاييزي رو كه شنيدين؟ اگرم نشنيدين برين بگوشين كه اين شعرو از رو اون گفتم.

 

اگه امكانات داشتم واستون كاستش مي كردميه وقت ديدي شهرام اصرار كرد واسش خوندم

 شهرام خان

مجرم هميشه خندون ديگه آزادي هميشه

واسه من هيچكي تو دنيا شهرام عرب نميشه

 

شهرام زندوني ما غم و غصت رو رها كن

سرتو بالا بگيرو خونه اي تازه بنا كن

 

وعدمون يك روز ابري پشت ميله هاي زندون

چه بهار باشه چه پاييز چه تابستون چه زمستون

 

يه روزي ميان سراغت تورو مي برن به تبعيد

يه روزي كه رفته باشه از جهان پرتو خورشيد

 

تو هموني كه مي سازي قصر روياهارو شهرام

حرفاي مفتت رو بس كن نفله كن پولارو شهرام

 

نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 20:16 توسط امیرحسین توکلی| |

 

حـالـا سـنـگـيـنـي يك درد

 

روي شونه هاي يـك مـرد

 

 

مــيــشــكــنـه خـط غـرورش

 

يه پوتين يه برگ ، خش خش

 

 

اي خـدا تـا كـي شـقـاوت؟

 

بـازيـه جـنـگ يـا حـقـيـقت؟

 

 

اَه چـه بــــــازيـه كـثـيـفـي

 

تركش و كودك چه كيفي!

 

 

اشـك دخـتـر يـه سـتـاره

 

دلـي كـــــه آروم نـداره

 

 

ضجـه و تنـهــــايي و خون

 

مرگ ليلي اشـك مـجـنـون

 

 

داغ رو قـلـبـم فـلـسـطـيـن

 

آيـه اي از سـوره ي تـيـن

 

 

بوي باروت، سبز زيتون

 

خنده ي نوزاد بي جون

 

 

گرگ خون خوار و رهايي

 

اوج وحـشـت بـي پـنـاهـي

 

 

سردي مرگ و شقـاوت

 

اوج كـيـنـه، تـه نـفـرت

 

 

آخر دنيا همين جاست؟

 

سر زمين غم،شتيلاست

 

نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 15:44 توسط امیرحسین توکلی| |

دست هایم بر قلم خشکید

صدایم در گلو پژمرد

 

قدم هایم سست وناهمگون

دلم از بی کسی ها مرد

 

تپش ها در پی خوبی

همین جا خسته شد جاخورد

 

نفس بار سفر را بست

چشم ها از دیدنت افسرد

 

همه با گریه می گفتند

که آزادی ما آزرد

 

که آزادی کجاگم شد

که آزادی به چه برخورد

 

که آزادی زندانی

درون این قفس ها مرد

 

که زیر پایتان له گشت

دلی کز دستتان آزرد

 

خرد را پیشه می سازید

که گویی بی دل وسازید

 

سلام خود نمی گویید

که آزاد و زبان بازید

 

به نام دین می چرخید

به بت ها چشم می بازید

 

هزاران کاخ وصد ویلا

برای خود نمی سازید

 

زمال دیگران هرگز

به اندک هم نمی بازید

 

به راحت با فراخ بال

زخود صد عشق می بازید

 

به سود دیگران هرگز

یکی دِرهم نیندازید

 

برای ما نگون بختی همی سختی

نظر براین یتیمان هم نیندازید

 

که تا جیب شما پر گشت و خوشحا لید

به ناگه صد جوان از کار اندازید

 

به هر تزویرو هرنیرنگ

مداما قصه میسا زید

 

که ما این گونه و این طور

زروی حق هزاران گریه میسازیم

 

گهی دین و گهی مذهب

زچم ما اندازید

 

دگر دست شما رو شد

همه دانند دغل بازید

نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد 1384ساعت 0:35 توسط امیرحسین توکلی| |


Design By : Night Skin