تبليغاتX
قصر قفس


قصر قفس

از تو تا ترانه

نگاهم را به پنجره فولاد گره می زنم

قول می دهم

قول می دهی

دور می شوم

می مانی

فراموش می کنم

به یاد داری

تو همیشه سر قولت می مانی

من همیشه زود فراموش می کنم

تو همیشه رضا می مانی.

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 12:40 توسط امیرحسین توکلی| |

 

۱.

 

  لبخندهای کودکانه ات را

  به چندمین شعله فروختی؟

  هر سال که می گذرد

  برای پاره کردن کاغذ های رنگی

  حریص تر می شوی اما . . .

  ذوق نمیکنی!

  دیگر بی آن که بگویی سیـــب

  نمیشود عکس های رنگی تو را

  برای همیشه قاب گرفت.

 

۲.

 

  هنوز هم نمیتوانی

  میان مردم این سرزمین

  کسی را پیدا کنی.

  این سرزمین قهرمان های اساطیری دورش را

  به تو

  ترجیح می دهد

  حتی اگر تو به پای دل های سوخته

  خونت را حراج کرده باشی

  اینجا هنوز خدای مردم همانی است

  که خون تو را می ریزد

 

 

نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 20:32 توسط امیرحسین توکلی| |

 

                 1.


 

هرچقدر که دونده ی خوبی باشی       

اگر عشق نباشد                      

این جاده                           

همیشه پیش از تو عبور می کند        

                      


                     2.   

  

باور کن!                          

حتی با یک گل                       

بهار می شود . . .                  

اگر آن یک گل تو باشی.              

                     


                    3.


 

نـفرین خدا بر من و بر فعلـای ماضی

افـتـادگـی آمـوز اگـر طـالـب فیـضـی

کندیده شده پوست من از کثرت این جرم

صد بار من افتـاده ام از درس ریاضـی

 

 


نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 12:0 توسط امیرحسین توکلی| |

 

هنوز هم نمی دانم! هنوز هم نمی دانم!

چرا اینقدر برای آدم شدن مشتاق بودی؟

دوست دارم با این که چند سالی از آدم شدنت می گذرد

تولدت را همان روزی جشن بگیرم

که پیرمرد نجار آخرین میخ تو را با چکش کوبید

بگذار راستش را بگویم

آن روز که استخوان جای چوب را گرفت

آن روز که دیگر بعد از هر دروغ

به دارکوب ها

به پری مهربان قصه

محتاج نمیشدی

آن روز

مثل تمام آدم ها

آدم نبودی

 

۶/۱۳۸۸

 

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 0:15 توسط امیرحسین توکلی| |

 

کاش همه ی ما عروسک های چوبی بودیم

با دماغ های چوبی و بلند

بی آن که از ریسمان های سیاه و سفید

آویزانمان کرده باشند

راه میرفتیم

گول میخوردیم

اما با هر دروغ سقف خانه هایمان سوراخ می شد

آن روز آسمان پر بود از میله های چوبی

پر بود از صدای بلند گریه هایمان

پر بود از تمنای حضور پری مهربان قصه!

و توبه ای که از ترس بریده شدن دماغها

دیر به دیر میشکست.

 

۱۳۸۸/۵/۵

 

نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 0:57 توسط امیرحسین توکلی| |

 

 

با تو ام!

  دور هـمیشه نزدیک!

  بالا نشین بی درد!

  نه راهی نشانـم می دهی 

  نه از بی راهه رفتن هایم دل خوشی داری!

با تو ام!

  یادم می ماند!

  زود تر از آن که وزیر شوم خرجم کردی!

  این منم! فدایی پادشاهی مستبد

امروز!

 دو تـخت نشین این بازی

 بیشتـر از من

 دوستت دارند!

 

 + اگر تو موضوعات وبلاگم روی شعر نو کلیک کنین چند تا شعر نو از من به تورتون می خوره که هم از یه نظرایی شعر نو نیست و هم از یه نظرایی اصلا شعر نیست و . . . کلا بماند. به این دلایل محکمه پسندی که ذکر گردید جا داره اعلام کنم یه جورایی از نظر خودم این اولین شعر نویی هست که گفتم. مشتاقانه در انتظار نظرات شما هستم.

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 11:26 توسط امیرحسین توکلی| |

 

 

هـمه چـی نـو شـده جـز

  این غم کهنه

می شینم باز تک و تنها

  ســر ســفره

 

سیـن اول ، سـفــر تـو

سیـن دوم ، سـاز ناکوک

سیـن سوم ، سیـل اشکـه

سـیـن بعدی ، سوز دوری

سین پنجم ، سـیب کال و

ششمین سین ، سال بی تو

سین هفتم ، سایه ی مرگ

 

هـمه چی نـو شـده امـا

دل مـن هنـوز هـمـونـه

تـنگ و خـاکستری و سـرد

بی قـرار و پـر بـهونه

 

+ بهار را دستان تو برایم سوغات می آورد . . .

 

 

نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت 0:0 توسط امیرحسین توکلی| |

 

 

 

قهر كردم با شـب انگــاري

 

چرا؟ خود هم نمي دانم.

 

قهر كردم با كتاب ، با نـور

 

چرايش را؟ نمي دانم.

 

قهرم انگار با خودم با شـعر

 

مقصر كيست؟ نمي دانم.

 

ساعـتـم ديگر نـمي رقصـــد

 

خواب مانده؟ من نمي دانم.

 

دلـم ، دستــم ، نـمي لرزد

 

چرا آخر؟ باور كن نمي دانم.

 

 چـيزي گــم شـده انـگار

 

چه چیز اما ، نمی دانم!!!

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 4:14 توسط امیرحسین توکلی| |

اعتراف

من یه عمره که دارم دروغ می گم . . .

به خودم . . . به تو . . .

به عشق . . . به دیگرون . . .

تو بیا بگو که من . . . آخه چمه.

چرا این روزا برام جهنمه؟

همیشه واسم تو رویایی بودی . . .

تو خیالم بودی با این که . . .

هیچ وقت نبودی . . .

نمی دونم . . .

شاید هیچ وقت . . .

تورو پیدات نکنم . . .

تا ابد . . . تا آخر خط . . .

عمرو بی تو سر کنم . . .

تو دلم همیشه جاته . . .

توی زندگیم ولی نه . . .

تو کجایی . . .؟

تو کجایی . . .؟

تو هم عاشقی . . .

مگه نه . . . ؟

آره من حتی یه بارم . . .

ندیدم تورو کنارم . . .

عشق من . . .

با این که نیستی . . .

می دونم یه روز . . .

یه جایی . . .

می رسی از راه و اون روز . . .

میشه پایان جدایی . . .

نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 18:24 توسط امیرحسین توکلی| |

 

من از این پنجره ها بیزارم

خوابم انگار ولی بیدارم

این همه دیوار؟

پس مهتاب کو؟

سبزی بیشه؟

چمن؟

مرداب کو؟

خوابم انگار؟ ولی بیدارم؟

گیجم انگار . . .

چقدر بی تابم

دور از من

شاپرک

آب

نسیم

هر کجا

نغمه ی تیشه

سنگ

سیم

من از این پنجره ها بیزارم

خواب بودم کاش

. . . من بیدارم!

نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 2:54 توسط امیرحسین توکلی| |

سال نو - عید نوروز - بهار 1387

چند تا شعر نیمه کاره

یه بغل ترانه ی خیس

اول فصل بهاره

نه زمستونه

نه پاییز

بوی بارون بهاری

چند تا عکس یادگاری

لحظه ی تحویل سال و

اضطراب و بی قراری

سبزیه باغچه ی خونه

عطر تند و تیز سرکه

ساز رعد ، آواز بارون

شور همخونیه برکه

رقص ماهیای قرمز

رمز و راز فال حافظ

آینه های پاک و روشن

من بدون تو؟

نه ، هرگز

نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 0:0 توسط امیرحسین توکلی| |

قاب عکس 

همیشه یه جای خالی

توی قاب عکس من بود

نمی دونم

نمی دونم

شاید این قسمت من بود

 

شاید اینه سرنوشتم

همیشه تنها بمونم

قصه های عاشقی رو

یکه و تنها بخونم

 

نه دیگه ستاره بارون

نه دیگه مهتابیم من

نه دیگه غزل می خونم

نه دیگه بهاریم من

 

من مسافرم تو جاده

هیشکی دل به من نداده

خسته و تنها و بی روح

تشنه با پای پیاده

 

می گذرم اما چه فایده

توی تنهایی و غربت

عمر کمش ، خیلی زیاده

 

 سهم من خالیه از عشق

قلب من غرق سکوته

همیشه هر وقت که بودم

اون که دوس داشتم نبوده . . .

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 0:38 توسط امیرحسین توکلی| |

اهل ایرانم.

حالم اصلا خوب نیست.

تکه مغزی دارم ، خرده جانی ،سر سوزن پولی.

دوستانی ، همه آشفته روان.

توی هر کوچه و پارکی نگران.

 

باقی شعر در ادامه مطلب . . .


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 22:26 توسط امیرحسین توکلی| |

و اينجا آخر دنياست

 پر از ترديد و دلتنگيكوير ايران

  پر از آلودگي و ياس

   به رنگ سرد بي رنگي . . .

هوا تلخ و غبار آلود

 زمين سست و ملال آور

  نه يك يار و نه يك هم دم

   نه حتي مهر يك مادر . . .

نفس گاهي و گاهي نه

 قدم تند و گهي خسته

  نگاه و خنده اي مرده

   دلي رفته در بسته . . .

نه حتي قطره اي از نور

 ميان لحظه هاي مبهم و نا جور

  نه حتي چكه اي از عشق

   به روي شاخه اي خشكيده و رنجور . . .

پي يك حس بي رونق

 دل ما با تهي ابلق

  نه سرخ و نه كبود و سبز

   شده دندان دل هم لق . . .

شكايت هاي تكرايكوير

 حروف تيز زنگاري . . .

چه احساس عجيبي!

 من؟

تمام شب به فكر روز

 تمام روز من تاريك

  اگر دور و اگر نزديك

   اگر پاك و اگر نا پاك

    اگر روشن اگر تاريك . . .

هنوز

 فكري نو ام

  از نو

   هنوز فكر تو ام

    بي تو . . .IRAN kavir

و اينجا آخر دنياست

 صدا كن گيج كن مارا

  مرا درياب اي يارا

   دل ما با غمت رازي است

   مرا تو هيچ كن يارا

شروعي نيست؟

 آيا هست؟

همینجا آخر دنیاست.

نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 16:42 توسط امیرحسین توکلی| |

چه روياي شيريني ست

تصور دست هاي مهربانت

در دست هاي محتاجم

چه طعم دل نشینی

دل به تو بستن

با تو ماندن و تو را در خويش احساس كردن

آواي مهربانيت

تمامي وجودم را فرا گرفته

و من رقص را

از ياد برده ام

مدهوش شده را چه انتظاريست؟

من هنوز كودك تر از آنم

كه رهايم كني

كودك خواهم ماند

تا هميشه

رهايم نكن كه جز تو

پناهي نمي یابم

 

نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 12:57 توسط امیرحسین توکلی| |

اول قرمز غروب

وقتي كه خورشيدم هنوز

چشماتو رو بهونه مي كرد

دل من به ياد تو داشت

گريه اي شبونه مي كرد

.

.

.

خاطره ي روزاي خوش

لبخند ياس و يه غزل

صداي پاي ما دو تا

اون روزاي مثل عسل

دستاي تو مرواريد و

دستاي من مثل صدف

ياد تو زندوني دل

ديوار دل بي پنجره

.

.

.

كابوس تلخ فاصله

اول راه به ما رسيد

خواب قشنگ ما دوتا

از سرمون ديگه پريد

.

.

.

ياد تو مي مونه به جا

آرزوي داشتن تو

يه انتظار نا به جا

سهم من از داشتن تو

شده هزار تا خاطره

مگه ميشه اين دل من

از آرزوهاش بگذره؟

.

.

.

اگه مي خواي بدون من

بري و زندگي كني

اگه مي خواي تا هميشه

تنهايي بچگي كني

اگه براي تو ديگه

عاشقي معنا نداره

نوشته هاي گرم من

هيچي معما نداره

نگاه من به چشم تو

عشقو تمنا نداره

.

.

.

باشه

 برو

حتي نبين

تموم آرزوي من

روياي شيرين دلم

فقط تويي اي نازنين

نمي شه از تو بگذرم

عشقمو ناديده نگير

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 12:10 توسط امیرحسین توکلی| |

 

باز من

 دلهره ي فردا را

باز هم حادثه اي پيدا را

در ميان لحظات امروز

مي ك‍شم

 اين شده كارم هر روز

دور تر از انتهاي آغاز

در سقوطي

 بعد يك عمر پرواز

من شكستم

 نه شكستي ساده

من شكستم

مثل يك دلداده

گرچه اكنون نقطه اي در هيچم

گر چه هر لحظه به خود مي پيچم

ولي انگار

زندگي بايد كرد

تا به آخر سپري بايد كرد

 

نوشته شده در یکشنبه سوم دی 1385ساعت 23:30 توسط امیرحسین توکلی| |

اي تو همراز شب تنهايي

نازنين،دلداده ام.

با مايي؟

چيست عشق تو؟

نه،نامش عشق نيست.

گر بگويم:جنون

كم لطفي ست.

مهربانا

مانده ام در ابتداي وصف تو

واژه ها درمانده و من مست تو.

 

نوشته شده در جمعه یکم دی 1385ساعت 12:16 توسط امیرحسین توکلی| |

 

وامانده و درمانده تر از من...

مي شناسي اي دوست؟

من نه دانا هستم .

نه زاهد.

ونه عاشق پيشه.

جاهل وكاهل و بي دل چون سنگ.

رنگ دنياي دروغين شده ام،پر نيرنگ.

من دلم مي خواهد...

دلم ميخواهد...

كه جدا باشم از اين بدكاره.

هرچند...

ميدانم كه جدا از او من...

من...

دگر من نيستم.

مي داني؟

سنگ،بهتر ز من است.

به چه تشبيه كنم؟

شايد كه به اين دل

قطره اي نور بتابد از يار.

كه مگر

راه نجاتي بنمايد من را.

مي داني؟

بي سوادم،جاهلم،نادانم

به پريشاني خود معترفم.

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 12:33 توسط امیرحسین توکلی| |


Design By : Night Skin