تبليغاتX
قصر قفس


قصر قفس

از تو تا ترانه

 

خـوشـا آنکـس که افطـارش مدام است

کـه روزه بر هـمـه جایـش حرام است

به صبح و ظـهر و عصر و مغرب و شام

و در کل در تـمام طـــــــول ایام

بــه زخـم معـده و روده دچـار است

هـمـه مـاه مـبـارک در فـشـار است

خــوشـا عـذر مـوجه ، روزه خـواری

خـوشـا طــول زمـسـتـان را بـخاری

 

خوشا آنکس که دائم اهل حال است

بـرایـش روزه داری ضـدحـال است

دلیل روزه خواریش هـمیشه . . .

نـمی تونـم   چقدسخته  نـمیشه!

اگر روزه بگـیرم گـشنـه میـشـم

هنوز کاری نکـرده خـسـته میـشم

خوشا یک مشت بهونه ، روزه خواری

خوشا یک پـادگان سـرباز فـراری

 

بدا آنکس که چون ما روزه دار اسـت

تـمام مـــاه را زار و نـزار اسـت

هـمیشه فـکـر و ذکـرش مـاه شــوال

که گم تـر مـیشـود شـوال هر ســال

بـیـا تا در سـفـر باشـیـم ته ماه

از این هم در به در تر شیم ته ماه

خـوشـا سـبـز فـلـک ، داس مـه نـو

بــدا ســردرگـمـی هـای مـن و تـو

 

 + در نسخ قدیمی تر اینگونه آمده " خوشا آنکس که دائم اهل حال است / برایش روزه داری بس محال است"

++ ما اصلا نمی فهمیم چطور میشود که تعداد و زمان و مدت خسوف و کسوف را در طی صد سال آینده میشود تعیین کرد اما این هلال مه شوال را نمی شود!

 

نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 0:0 توسط امیرحسین توکلی| |

 

     خستم از تكرار ِ بيهوده

    خسته از اين قلـب ِ آلـــوده

 

    خسته از درجا زدن درخود

    وجودم خشـك شد، پژمـــرد

  

    نگاهم سرد و بي احسـاس 

    غـرورم نازك و حســـاس

 

    خـدايا تا كجــا بايد؟!

     نگو بعدا، نگو شايــــد

 

     گْمّم در اين پريشـاني

      در اين گرداب ِ طوفـــاني

 

 

    مرا آزاد كـن از خـود 

    از اين تنهــايي ِ بيـخود

  

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 22:6 توسط امیرحسین توکلی| |

 

عمل نامه امیرحسین توکلی

از اونجایی که شعر خیلی طولانیه در ادامه مطلب بخونینش


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 0:0 توسط امیرحسین توکلی| |

 سلام

این شعر تقریبا ۲ سالشه خیلی گیر بهم ندین

 

 

كودكي بودم صدايم برگ گل

با لطافت ، كمي بودم تپل

 

طبع شعر بس ضعيفي داشتم

اندكي سر در رياضي داشتم

 

گاه گاهي نقش آهو مي زدم

دست بر يك ساز تمپو مي زدم

 

گاه من آواز قو مي خواندم

يا نمازم بي وضو مي خواندم

 

در دل  شب نور را ميديدم

از در و ديوار مي  پرسيدم

 

روز گارم رنگ گلهاي بهار

عاقبت پاييز بود و انتظار

 

سردي پاييز بس بي رحم بود

نو جواني آن زمان دلتنگ بود

 

مشق مي كردم ،مشقي سياه

فصل پاييزي فصلي پر گناه

 

پر ز اندوه و افسوس بهار

 ترش خوش مزه چون طعم انار

 

من در اين دوران كاري داشتم

شاعري را پيشه ام مي داشتم

 

شعر هايم پر ز معشوق و پري

يا پر از شوق عدالت گستري

 

 طبع شعر ما كمي بهتر شده

واژه ها هم اي غزلگون ترشده

 

 وزن و قافيه هنوزم مشكل است

شعر نيست اينها همه درد دل است

 

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 0:9 توسط امیرحسین توکلی| |

 

منم تنها ترين تنهاي اين دشت پر از ترديد

 

تنها مانده اي كه مرگ را با عشق مي بوسيد

 

 

منم آواره ي دنياي پوشالي اين دوران

 

منم آن خيس خورده در مه و باران

 

 

به سان بره اي هستم گرفتار و بسي ترسان

 

ميان گله اي از گرگ ماندم با تني لرزان

 

 

من آن مجنون صحرا گرد بي ليلي

 

من آن گلگون رخصار از غم و سيلي

 

 

در اين تنهايي تاريك درد آلود من تنها

 

گريزانم ز نافرجامي اميد در فردا

 

 

نوشته شده در شنبه یکم مهر 1385ساعت 22:51 توسط امیرحسین توکلی| |

عمر روزاي گذشـتـه به درك

مردن عاشق خسته به درك

 

اين سكوت بعد فرياد به درك

آرزو هـا همه بر بـاد بـه درك

 

نمي بيني يه دل شاد؟به درك

پـرنـده تـو بند يـا آزاد به درك

 

وقت رفتن هيچ كسي نيست؟به درك

كار ما دلـواپـسي نـيـسـت به درك

 

همه حرفا پـر تـزويـر بـه درك

هر بلايي پاي تقدير به درك

 

شعر و دلــي شكسته به درك

چاهه و چشماي بسته به درك

 

حرفاي ما همه شوخي؟به درك

سـر ماهـم كـلاه بوقــي؟به درك

 

هر نفس بدتر ميشـيم ما؟به درك

يه روزي مي ريم از اينجا به درك

نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 1:14 توسط امیرحسین توکلی| |

بشنو از دل كه سراي ديگري است

خان دلـداري و وصـل عاشقي است

 

درنـيـستان جاي من خالـي نبود

كه نيستان در دلم رخ مي نمود

 

سينه خواهم پر زمهر و شوق يار

دور از جـبـر و هـمـه پــر اختـيـار

 

هر كسي كز ذات خود غافل بماند

در پـي پـوچي شد و جاهل بماند

 

من به هر جمعيتي رقصيده ام

بر پـريـشاني خود شـوريده ام

 

هر كسي كه يـارو يـاور شد مرا

چند روزي ماندو دشمن شدمرا

 

سرّ من ناگفته و پنهان نيست

از جدايي و نفاق زنهار نيست

 

تن ز جان پاك ما مي گشت دور

گر نبود اندك به ماندن در تو زور

 

آتش عشق است و شعلاي جنون

بـاز گـويـد او ز راز هــر فـنـون

 

دل چنين اسرار بودن باز گفت

عقل شيدا راز كوه قاف گفت

 

همچو دل ظرف وجودت پاك كن

سـيـر در ايـن عـالـم افـلاك كن

 

دل سرايش مي كند شور طرب

قصه نيكي به دور از هر غضب

 

مـحـرم هـر دل بـجـز دلبر كه اسـت؟

روح اصل است و بدن آخر گِل است

 

   از غم ما روز ها شب مي شود

لحظه هاي شب غم آور مي شود

 

روز ها گـر مي رود ماتم مـگير

عشق ميماند،به جز آنت مگير

 

عشق گر رفت و جواني پير شد

آن هوس باشد كه ناگه دير شد

 

درنيابد حال پخته هيچ خام

به نگفتن ، زخم ها را التيام

نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر 1384ساعت 23:2 توسط امیرحسین توکلی| |

شعر مي بافم بـهـايي نيستـش

دست و دل بازم گدايي نيستش

 

ياوه مي گويـم عقلم زايل اسـت

فكر و انديشه هميشه باطل است

 

دود مي گيرد دلـم بعد نـيـاز

نيست ما را همدمي لايق به راز

 

عشق مي بازم معشوقم كجاست

خوب دانستم كه او هم بي وفاست

 

ميخورم انگور،غمگين ميشوم

پاي هرگوري غزل بين ميشوم

 

ميكنم شادي اشكم روبه راست

روزگارمن چگونه بي صفاست

 

خاك ميرزيم به روي آرزو

مي برم از خود دمادم آبرو

 

مي شكافم قلب و دلخوش مي شوم

از نبود عشق سرخوش ميشوم

 

اين دلم دل نيست رازيم مگر

فكر طنازي و بازيم مگر

 

فكر اشكم فكر آهم فكر راه

شايدم آيد عذابي گناه

 

ننگري بر حال ما تو زار زار

كايدم زجري زهر ايل وتبار

 

نيست مارا طاقت آزار او

زير ماندن در پي آوار او

 

بسازم خنجري نيشش ز فرياد

كشم بر هر سري كز غم برافتاد

نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1384ساعت 0:32 توسط امیرحسین توکلی| |


Design By : Night Skin