قصر قفس
از تو تا ترانه
وقتی تو گریه می کنی من پیر می شوم از زندگی که نه از خودم سیر می شوم وقتی نگاهم خیره می شود به سرنوشت بازهم با غصه هایمان درگیر می شوم زود آمده ای! زود تر از آن که بزرگ شوم بـرای بـزرگ شــدن هــم ناگـزیر می شوم فقط هـمین غزل با ترانه هایم هم آواست ایـن شعر ها منم با تـو تعبیر می شـوم این قصه هر روز تازه تر می شود با تو ببخش که بی جـهت از تو دلگیـر می شوم قول می دهم به خودم به تـو به عشـق به تک تک این قول ها زنـجیر می شوم بی راهه های امروز و دیروز و یک عمر را خـط می زنـم ، با تـو هـم مسـیر می شوم ۱۳۸۸/۵/۲۷ نكنه باد ببره بادبادكُ نكنه باد نبره قاصدكُ نكنه جدا بشه قلباي ما هيچ كسي بند نزنه اين تركُ نكنه وزنش خرابشه اين غزل همه نفرين بكنن آدمكُ نكنه برقارو خاموش بكني بشكني يوقت دل شاپركُ بزارين مهربوني پا بگيره بس كنيم دروغ و دوز و كلكُ جون من مرامتون ته كشيده؟ بابا تحويل بگيرين مارمولكُ نمی دونم چی شد سیزده بدر شد گوشم از جیغ و داد و نعره کر شد به یاد تعطیلات رفته از دست غم و غصه کنارم همسفر شد از آجیل شب عید مونده تخمه تموم پسته ها زیر و زبر شد رو پیچ و تاب سبز سبزه ی عید گره از بخت ما هم کور تر شد عروس تنگ من ، زندانی عید از آن قصر بلوریش به در شد دروغ سیزده هر ساله ی ما عجب عیدی به نیکویی بسر شد تویی هندونه ی شیرین یلدا تو چون دیوان حافظ پر معما تو سرخ و خوب و شیرینی ، اناری دوست دارم تورو قد یه دنیا تو معنای نگاه عاشقانه همه غرق عطش ، اما تو دریا تویی معشوق محبوب زمانه منم عاشق منم دیوانه ، شیدا تویی لبخند خوش طعم یه پسته تو پایان شبی ، آغاز فردا تویی تعبیر شعر عاشقانه به رنگ ماورایی اهورا تو اوج نقش نقاش جهانی میون این همه زشتی تو زیبا تویی آرامش بعد یه طوفان تویی گرمای قلب من ،تو سرما اي هر چه ز تو دور به ما نزديك تر اي در غم تو هر شب من تاريك تر وي خاطره ات خيال ما آشفته اين گردن من ز موي سر باريك تر توفيق بده تا كه تو را دريابم با يك غزل تازه و خيلي شيك تر تبريك بگو به هر كه با تو يار شد تبريك تو از تبريك ما تبريك تر گنجشك تو ام براي من دونه بريز جيك جيك من از بچه ي مرغ جيك جيك تر اين قافيه هم به ذهن من تنگ آمد نازنين من ز هر چه بيكي ، بيك تر بي قرارم بي قرارم امشب گر نباشي زار زارم امشب لحظه ها سرد و زمستاني بود بعد يك عمر بهارم امشب گرم تو ،گرم صداي خنده ات به چه حسي پر شرارم امشب چشم در چشم توُ قافيه بر قافيه ات آن قدر گل شده اي كه باز خارم امشب اي ليلي زيبا رخ فرخنده سرشت مجنون تو ام دست به کارم امشب ساغر و ساقي و مي وَه چه شبي مست گيسوي نگارم امشب با هر نفسي اسير دام تو شدم از تو نگريزم كه شكارم امشب اي نرگس مست دوباره ما را بنواز در چنگ تو من دوباره تارم امشب مــرغ آبـي دلـــم رقـصـيـد آسـمـان از آبـيـش خـنـديد آه دل در خـلـــوتـي نـا امـن نازنين چون سيب مي غلتيد يـاد بــرگـي بـر تـن يـك رود لحظـه اي قلب مـرا بـوسيـد سـيـل غم در لحظـه ها جاري تـا گـل لبـخـنـد مـن خـشـكيـد ايـن زمـانـه بارمـن مي بست بـا نـگـاهي خـالـي از تـرديـد خسته ام خسته اي بي روح كي شقايق حال من پرسيد؟ در خـيـالـم قـطـره اي از نـور مي چكيـد و پـاي مي كوبيد در حـقـيـقـت سايه اي تاريك بـال گسـتـرد و به مـن تـابـيـد لحظه اي چون شعله و باروت بــوي مـرگ آمـد مـرا بـوسيـد نوشدارو دست من پايم به راهت خستـه است راه تودور است وچشم ما به ظلمت بسته است نيست نيرويي مرا جان ده كه جان گيرد تو را آن كه برپـاي رفـيقان سنگ خارا بسته است عـمـر خود كردي تباه نوشـدارو بـهـرچـه؟ مـرگـنـاهـي هم ز چـنگت رسـتـه اسـت؟ نوشدارو نـوشِ من چـون من به آن لايق تـرم كه به اين راه درازت جان ز لب برجسته است خواب نوشيـنت به نوشيدن زِ نوشِ جانِ يـار يارِ ما نوشَش فزون جامش زجانان بسته است درب رحمت بسته نيست وقت توبه باز آي يار ما درب ترحـم سوي خوبان بسته است الا یاایهاالساقی کچل کردند مویم را که عشق را می نمودم من ولی پوساند دل ها را همی گفتم برای مردمان افسانه ای از عشق ولی کن زشت دانستند تمام دیوودلبررا ازآن ترسم که زیبای پریوش گون زمن بندد دو چشمان غزل گون را به پیر صومعه برگوکه رازی درمیان ننهد که دل درپیش دلدارم گذارم چون شود پیدا مرا در کف به جز ذکر ودعا نیست که نامی جز خدا نبود دلبررا




| Design By : Night Skin |

