تبليغاتX
قصر قفس


قصر قفس

از تو تا ترانه

 

                 1.


 

هرچقدر که دونده ی خوبی باشی       

اگر عشق نباشد                      

این جاده                           

همیشه پیش از تو عبور می کند        

                      


                     2.   

  

باور کن!                          

حتی با یک گل                       

بهار می شود . . .                  

اگر آن یک گل تو باشی.              

                     


                    3.


 

نـفرین خدا بر من و بر فعلـای ماضی

افـتـادگـی آمـوز اگـر طـالـب فیـضـی

کندیده شده پوست من از کثرت این جرم

صد بار من افتـاده ام از درس ریاضـی

 

 


نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 12:0 توسط امیرحسین توکلی| |

 

هنوز هم نمی دانم! هنوز هم نمی دانم!

چرا اینقدر برای آدم شدن مشتاق بودی؟

دوست دارم با این که چند سالی از آدم شدنت می گذرد

تولدت را همان روزی جشن بگیرم

که پیرمرد نجار آخرین میخ تو را با چکش کوبید

بگذار راستش را بگویم

آن روز که استخوان جای چوب را گرفت

آن روز که دیگر بعد از هر دروغ

به دارکوب ها

به پری مهربان قصه

محتاج نمیشدی

آن روز

مثل تمام آدم ها

آدم نبودی

 

۶/۱۳۸۸

 

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 0:15 توسط امیرحسین توکلی| |

 

کاش همه ی ما عروسک های چوبی بودیم

با دماغ های چوبی و بلند

بی آن که از ریسمان های سیاه و سفید

آویزانمان کرده باشند

راه میرفتیم

گول میخوردیم

اما با هر دروغ سقف خانه هایمان سوراخ می شد

آن روز آسمان پر بود از میله های چوبی

پر بود از صدای بلند گریه هایمان

پر بود از تمنای حضور پری مهربان قصه!

و توبه ای که از ترس بریده شدن دماغها

دیر به دیر میشکست.

 

۱۳۸۸/۵/۵

 

نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 0:57 توسط امیرحسین توکلی| |

 

کمک کن عاشـقت بـاشـم

کمک کن هـم صدا باشیم

کمک کن از غـم و غـصه

هـمیشه ما رها بـاشیم

 

کمک کن دلـخوشیم باشی

میون ِاین هـمه تـردید

کمک کن مال ِهـم باشیم

مث ِ گرما واسه خورشید

 

کمک کن جون بگیرم باز

نفسـهات زنـدگی باشـه

دوبـاره کار ِهـر روزم

بـرات دیـونگـی باشـه

 

بـذار بـاور کـنـن مـردم

دروغ نیـسـت قصه ی فرهاد

تو شیرین تر بـمون با من

ببین قلبم تورو می خـواد

 

 ۱۳۸۸/۱/۲۰

+ بانوی ترانه های من تو هستی ، عزیز بی اعتنا!

نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 2:33 توسط امیرحسین توکلی| |

 

روی سیاره ی داغ خورشید

یک نفر داشت به جنگ شب میرفت

یک نفر که گاهی به راست می پیچید

یا که گاهی به سمت چپ میرفت

یک نفر می رفت و باز از نو

دوباره در همین خیابان ها

با این که شب سر نمیرسید اصلا

بی خیال نمیشد و عین سیریش

یک نفس داشت به جنگ شب میرفت

یک نفر هیچ نمیفهمید

شب نمی آید این ور ها

آخر از بس که او ابله بود

بی جهت داشت به جنگ شب میرفت

یک نفر مدام 

بی وقفه

لنگ ظهر را نمی فهمید

زیر و روی خورشید داشت می سوخت

ول نمیکرد ، به جنگ شب میرفت

یک نفر  . . .

[] [] []

حالمان بهم خورده

راحتش کنید نمی فهمد

از اول این شعر بی وجدان

عین خر به جنگ شب میرفت

[] [] []

گردنش را زدند و لختی بعد

فکر جالبی به مغزشان افتاد

" ما چرا به جنگ شب نرویم؟ "

وقتی اینقدر دشمنش فرضی ست

پس بیا به جنگ شب برویم

ما مگر چه چیز کم داریم؟

لابد "او" یه چیز میدانست

لابد اصلا کلاس هم دارد

لابد اصلا نان در این کار است

طفلکی! چرا تو را کشتیم؟

[] [] []

" یکنفر!" قهرمان خوب و دلیر

اسوه ی رشادت و ایثار

ما نفهم بوده ایم و بی منطق

لطف کن ، ما را ببخش این بار

مردم با شهامت خورشید

خانه ی ظلم شب ویران باد

مرده شور صلح را ببرند

متحد شوید این یک بار

 [] [] []

یکصد و بیست و پنج سال نوری بعد

عده ی کثیر معترضان :

" جان مادرتان بی خیال شوید

انقدر به جنگ شب نروید

این همه سال شب نیامده که

بی خودی به جنگ شب نروید

پدر ما درآمده شد ، ای داد

جیب هایمان خالی و سوراخ

بس کنید "یک نفر" یه کاری کرد

آخر اما شما چرا؟ . . ."

یک آخ

آخرین صدای یک یاغی

طفلکی! خدا بیامرزد!

این فضولی به تو نیامده بود

بیشتر از آنچه باید او ضر زد

 ۱۳۸۸/۴/۱۳

نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 0:0 توسط امیرحسین توکلی| |


Design By : Night Skin