قصر قفس
از تو تا ترانه
ازم پرسيد : تا حالا شعري براي اهل بيت گفتي؟ گفتم : دوست دارم بگم اما . . . هنوز نه. پرسيد : چرا؟ گفتم : نمي دونم چرا ولي نمي تونم . . . شايد فعلا نمي تونم. يه لبخند تلخ زد و گفت : تو مي توني اما نمي خواي. با اشك پرسيدم : چرا اينجوري فكر مي كني؟ با يه نگاه همه چيز رو گفت. داشت فرياد مي زد مگه پيامبر از عشقاي زميني كم تره كه واسش وقت نمي زاري؟ تو اگر عاشق بودي بي كار نميشستي. داشت مي رفت. آخرين قطره هاي اشكم داشت هنوز باهاش حرف مي زد ، اما انگار اون نميشنيد . . . چه روياي شيريني ست تصور دست هاي مهربانت در دست هاي محتاجم چه طعم دل نشینی دل به تو بستن با تو ماندن و تو را در خويش احساس كردن آواي مهربانيت تمامي وجودم را فرا گرفته و من رقص را از ياد برده ام مدهوش شده را چه انتظاريست؟ من هنوز كودك تر از آنم كه رهايم كني كودك خواهم ماند تا هميشه رهايم نكن كه جز تو پناهي نمي یابم سلام به قول يكي از دوستان - دو سال پيش امروز – قصر قفس تو بلاگفا به ثبت رسيد سبك كارم ، كلمات ذهنم ، اعتماد به نفسم ، دركم از شعر و يه سري چيزاي محرمانه ي ديگم از همه به خاطر تعرفاشون ، انتقاداتشون و نظراي واقعا ارزشمندشون ممنونم. هفت شعر پر پر بازديد وبلاگ توی این دوسال اینا بود: ۱-جشن تولد ۴-فلسطین ۶-به درک ۷-نوش دارو غم و غصه و تب چه غمگينم امشب تو اين بيت اول از آغاز ديشب تو رفتي شكستي به دل دل نبستي منو جا گذاشتي تو خلوت نشستي اميدم تو بودي تو اين نا اميدي روي آرزو هام تو باز خط كشيدي رو اشكاي سردم رو زخما و دردم تو بودي تو بودي ، تو بودي تو مرهم مي خوام باز بخوابم شايد خواب ببينم توي خواب بتونم كنارت بشينم ولي راه نداره به چشماي من خواب شده مونس من نفس هاي مهتاب ستاره نداره پر ابره دوباره دل آسمونيم داره باز مي باره حروف وسط چين يه شعر دوباره پر از فصل پاييز يه تكرار ساده شبيه ترانه پر حس تازه يه تكرار غم گين دوباره دوباره تو از پشت شيشه من از پشت ديوار تو از روي تفريح من از روي اجبار چكيدم ، چكيدي نديدم ، نديدي گذشتم ، گذشتي نگفتم ، شنيدي نگفتم كه بي تو همه چي تمومه تو جوري شنديدي كه انگار دروغه گذشتم من از من بريدم من از تن تو اما گذشتي فقط از دل من نديدم خودم رو نخواستم تنم رو نديدم دلم رو نديدي دلم رو چكيدم چكيدم چكيدم تر و نم چكيدي چكيدي نه ز روي ماتم تو از پشت شيشه من از پشت ديوار تو از روي تفريح من از روي اجبار چكيدم ، چكيدي نديدم ، نديدي گذشتم ، گذشتي نگفتم ، شنيدي 
![]()
روز متفاوتي بود. شايد يكي از مهم ترين روزاي زندگيم.![]()
، هر چند اون روز اسمش دلكده بود ولي اينقدر بعد از اون ، اين اسم رو ديدم كه تصميم گرفتم شناسنامشو عوض كنم
با اين حساب علاوه بر چهار باري كه قالب عوض كردم ؛ دو بار هم اسم رو تغيير دادم.
ولي خب اين تغييرات خيلي مهم نبود.
بيشتر از همه چيز تغييري كه تو روحيم به وجود اومد واسم مهمه.
يه جورايي احساس مي كردم كه يه بچه دارم.
بچه اي كه آيينه اي بود براي پدرش . و روز به روز باعث مي شد پدرش بهتر از قبل بشه و شد.![]()
با وبلاگ رشد كرد و پخته تر شد.
تو اين مدت با دوستاي زيادي آشنا شدم كه ازشون خيلي چيز ياد گرفتم و واقعا با راهنمايي هاشون منو به سمت جلو پرتاب مي كردن.
اونم چه پرتابی![]()
![]()
و من هنوز اول راهم
و تنها دلخوشیم دوستای وبلاگیمن![]()
![]()
اینم آخرین شعرم


| Design By : Night Skin |

