تبليغاتX
قصر قفس


قصر قفس

از تو تا ترانه

سلام

 

خيليا ديگه حوصله ي خوندن متناي بلند رو ندارن پس كوتاه مي نويسم. اونايي كه حس بلند خوني رو دارن برن به ادامه ي مطلب.

اول يه شعر كه اس ام اس واسم اومده بود:

 

 

بيا اي دل كمي وارونه گرديم

براي هم بيا ديونه گرديم

 

شب يلدا شب نزديك اي دوست

براي هم بيا هندونه گردیم

 

خب ديگه چي؟ ميمونه فال حافظ تو شب يلدا كه بهتره واسه اين كار يه سري به اين لينك بزني

 

www.tehroon20.com/fal 

بقيه در ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 20:18 توسط امیرحسین توکلی| |

 

وامانده و درمانده تر از من...

مي شناسي اي دوست؟

من نه دانا هستم .

نه زاهد.

ونه عاشق پيشه.

جاهل وكاهل و بي دل چون سنگ.

رنگ دنياي دروغين شده ام،پر نيرنگ.

من دلم مي خواهد...

دلم ميخواهد...

كه جدا باشم از اين بدكاره.

هرچند...

ميدانم كه جدا از او من...

من...

دگر من نيستم.

مي داني؟

سنگ،بهتر ز من است.

به چه تشبيه كنم؟

شايد كه به اين دل

قطره اي نور بتابد از يار.

كه مگر

راه نجاتي بنمايد من را.

مي داني؟

بي سوادم،جاهلم،نادانم

به پريشاني خود معترفم.

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 12:33 توسط امیرحسین توکلی| |

 

عشق رو به سادگي ميشه حس كرد. باور كن سخت نيست. تو اين كه آدما حق انتخاب دارن هيچ شكي نيست؛هست؟ ولي آدما هيچ وقت حق ندارن كه با انتخاباشون دل بقيه رو بشكنن. كم پيش مياد....

 

حتما ادامه ی مطلب رو ببینین عکساش جالبه


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 21:10 توسط امیرحسین توکلی| |

 سلام

این شعر تقریبا ۲ سالشه خیلی گیر بهم ندین

 

 

كودكي بودم صدايم برگ گل

با لطافت ، كمي بودم تپل

 

طبع شعر بس ضعيفي داشتم

اندكي سر در رياضي داشتم

 

گاه گاهي نقش آهو مي زدم

دست بر يك ساز تمپو مي زدم

 

گاه من آواز قو مي خواندم

يا نمازم بي وضو مي خواندم

 

در دل  شب نور را ميديدم

از در و ديوار مي  پرسيدم

 

روز گارم رنگ گلهاي بهار

عاقبت پاييز بود و انتظار

 

سردي پاييز بس بي رحم بود

نو جواني آن زمان دلتنگ بود

 

مشق مي كردم ،مشقي سياه

فصل پاييزي فصلي پر گناه

 

پر ز اندوه و افسوس بهار

 ترش خوش مزه چون طعم انار

 

من در اين دوران كاري داشتم

شاعري را پيشه ام مي داشتم

 

شعر هايم پر ز معشوق و پري

يا پر از شوق عدالت گستري

 

 طبع شعر ما كمي بهتر شده

واژه ها هم اي غزلگون ترشده

 

 وزن و قافيه هنوزم مشكل است

شعر نيست اينها همه درد دل است

 

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 0:9 توسط امیرحسین توکلی| |

سلام

دختر خانوماي گل ايروني روزتون مبارك. ....

.

.

.

.

ودر پايان يه شعر كاملا بي ربط

 

 

 

يه دختره يه ساله

 

امشب خيلي خوشحاله

 

چون كه تولد اون

 

 فقط سالی یه باره


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 18:8 توسط امیرحسین توکلی| |

من كجا جا ماندم؟

در پيِ ثانيه ها؟

در غمِ بي عشقي؟

يا كه نزديكِ درِ فاصله ها؟

 

من كه از روز خبر ميدادم

ناگهان در شب تيره ، محبوس

ناگهان همدمِ ديو شدم

پوسيدم

 

تو اگر در پيِ من ميگردي

دور تر از اين ها

نه كنارِ جوييم

نه لبِ ساحل و نه در باغم

 

گلشني بود مرا

ميدانم

كه تو بهتر زِ همه ميداني

جاي من آنجا بود

 

دردِ من اين ها نيست

تو نمي داني چيست؟

دردِ من را همه مي دانند

ولي انگار فراموش شده اين دردم

چه زياد گفتم من

واژه ي درد چقدر تكراريست!

ولي افسوس چه كنم؟

بيمارم

 

تو كجا مي آيي؟

در پيِ من؟

چرا؟

 

تو طبيبي؟

يا كه مجنون

يا كه بيكاري و من يك سوژه

 

سوژه ي جالب

من؟

نكند تو پي گمشده اي ميگردي

كه همين نزديكيست

 

من هم او را ديدم

در پي گمشده اي مي گردد

ولي افسوس كه او ديگر نيست
نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 15:7 توسط امیرحسین توکلی| |


Design By : Night Skin