قصر قفس
از تو تا ترانه
در دياري محدود قفسي از واژه در حصار احساس مي سرودم با غم من ز ياد ديروز آن زمان روشن بود يك دريچه از نور و جهاني از شور روبرويم پيدا من قدم ها كوتاه كوچك اما پر زور روي اين لب لبخند بود پيدا از دور دور اما بي رحم با شقاوت پر زور منتظر بود ولي بي خبر كودك كور و رسيدم ناگه تيرها سوي دلم دام ها گسترده وپناهي؟ افسوس كه بگيرد دستم بكشد جور نامردي ها و نوازد چنگي وبخواند هامون آه موسيقي قرن بود ساز جنگي نعره ي تير و تفنگ وصداي تابوت در گذرگاه زمان ثانيه پر معني پول هم با ارزش علم تيغ جلاد همه چيز نامفهوم منٍ شاعر پر درد هم دم من سهراب با نگاهي آبي وپر از آرايه روي پودي از عشق روي تاري از نور هم نوا با من بود روزني پيدا بود در سياهي از دور و نوايي از مهر چون نسيم مي آ مد گفت كوتاه كن اين بار سخن كه كسي نيست تو را هم آوا پس خموش ماندم من و در اين بي مهري همچو ماهي كه دور افتاده از دريا مردم من
| Design By : Night Skin |

