قصر قفس
از تو تا ترانه
چرخ گردون گرنچرخد ماه گر ساجد شود مهرگر دیگر نتابد عالمی مجنون شود سرو گر قامت خمیده بید گرعاقل شود گرپرنده پرببندد هربتی عابد شود گرزِجوردشمنان شوروشعف حاصل شود گرزِ سقف این زمین ویرانه ای زیباشود گر تمام عشق بازان خار رامعنا کنند ازتمنای وصال یارخود فارغ شوند گر ز هرمردی بلایی دورشد یاکه هر شیر،بارضایت مورشد می توان دورعشق پاک یک نرده کشید خندقی،تا که افتد هرکه از رویش پرید سقف با آهن به روی آن بزد ونمادایستی ازبرای هرکه دروصلش دوید این همه راه محال اندکی سخت می باشد بهتر است قلب ها از سینه ها بیرون کشید پگاه من قلبتو قبل خدا واسه ی خودت نگه دار دست از این آرزوهای محالت دیگه بردار کلید قلبتو دستت بگیر واسه این عشق خیالی روزی صدفه نمیر فکر می کنی فرشتس؟به درک یه شبی یواشکی هردوتا بالشو بچین فکرکن بهتره از یه شبی یه دفه عاقل بشی من نمیدونم، ندیدم یوسف تورو نشنیدم اون صدای خوشگلو نددیم حتی یه باراون مرد پرترانه رو ولی من حق نمیدم بشکنه هرروز شما رو توخودت بدون اون ازکهکشون کم نداری میتونی یه دنیارو قال بزاری مهربون این وفا بسه دیگه اگه که این نشد کسی دیگه یه زره عاشق رویایی نشو اسیر قصه ی فرهادی نشو برای خودت زندگی کن برای خودت زندگی کن یه وقتی چشم بازمی کنی و می بینی اونی که می خواستی تورو تنها گذاشته ورفته اون موقع زندگی خیلی سخته هر کسی را بهر کاری ساختند دیگران هم در قماری باختند این قمار است که ازمن دیگران صورتی را به دروغ پرداختند در ازل با من هزاران راز بود بامن مسکین خدا دمساز بود آنچه گفتم اندکی زا آغازبود دل نهادم در گرو چیزی بده اندکی از بی نهایت باز ده مرزتو کم می شود هرگز بگو یاد بردم عاشقی با من بگو درازل با من یکی حور وپری نه حقیقت از ازل با من علی از ازل در قالبم پندی نبود گیج و سرگردان به من بندی نبود یاد آرم روزگار بی غمی ساقیا برمابده یک مرهمی ساقیا یاد تواست در یاد من بشنو این دم توزمن صدآه من ساقیا از من جدا میکرد تن آن صدایت در میان انجمن ساقیا افسرده ام حالی بده شور می خواهم مرا بالی بده جای بالم برتنم گویی که نیست در ازایش تا به کی باید گریست شرم دارم ازرخ تو الامان اندکی ما را ازاین غم وارهان ساقیا از بیکسی رنجیده ام از جماعت جملگی بُبریده ام ساقیا این وجودمن از بهرچه بود اندرین دنیا دلم بهر که بود یارمن با من نشین همچو قدیم بگذراین دم ازتمامی بدیم دست من گیر ومرا باخود ببر گرتو میخواهی جهنم هم ببر من زتو یک نظر می خواهمی من ز تو بایک نظر جان خواهمی هرکسی را بهر کاری ساختند کار ما باتو گره انداختند مصرع وبیت غزل دیوانه اند زان که با روی تواندرخانه اند قافیه تنگ و زمین بی جای ماند این دلم اندر غمت بیمار ماند آمد ان خوک کثیف با وِلوِله درمیان شهر صدها هِلهله گفت با من یک شبی با ما بمان تا سحر با من هزاران جُک بخوان گفتمش ای خوک با تو نیست کار درمیان فکر تو صد ها گذار گر نهادت این بود پست و بلیغ از تو ما را یک نصیحت هم دریغ در میان بیشه ای سر گشته ای توخرامان گه ز در بگذشته ای تا به کی با من هزاران در سخن بشنو از من یک نصیحت انجمن در میان خوک بازان خوک باش انجمن را تو کمی همگون باش بارها ما همگی خوانده ایم جمع قطره های زیبا دریا میشود دست ها به یکدگر دادن ما همچو زنجیر، توانا میشود بارها با هم سخن میگفتیم ما از عشق ولی از این سخنان دل ما صاف وغزل خوان میشود فکر های ما یکیست دستها در دست هم این چنین میهن زیبا میشود گویند در سرزمین آفتاب هست گنجی باوری کن که زما آن گنج مهیا میشود وین با کاروکوشش سعی وشکرنعمت است کزبرای مااین خانه مهیا میشود دور ماندن دست برآتش نهادن ابلهی ست درمیان رنج ها خوبی شکوفا میشود یک دمی آسوده وبی دین نمان کین چنین از دین ما دردی پیدا میشود دین و علم ما دوبال گم شده در غربتند از عمل بر دین این آبراهه دریا میشود فکر ها راآب گیرید قلب ها دردستتان ازچنین روزی تاریکی گریزان میشود دور منشین وشتابان پیش آی کز دور بودن وانگهی سستی پیدا میشود جان ما،جان خود را بیهده خرج مکن کزصدایت ناگهان کوهی هراسان میشود دشمن امروز به فکر قلب های من وتوست باوری کن کز چشم هایت دنیایی شکوفا میشود که از این یک دلی ها این چنین شیر وخورشیدی ویران میشود دست هایم بر قلم خشکید صدایم در گلو پژمرد قدم هایم سست وناهمگون دلم از بی کسی ها مرد تپش ها در پی خوبی همین جا خسته شد جاخورد نفس بار سفر را بست چشم ها از دیدنت افسرد همه با گریه می گفتند که آزادی ما آزرد که آزادی کجاگم شد که آزادی به چه برخورد که آزادی زندانی درون این قفس ها مرد که زیر پایتان له گشت دلی کز دستتان آزرد خرد را پیشه می سازید که گویی بی دل وسازید سلام خود نمی گویید که آزاد و زبان بازید به نام دین می چرخید به بت ها چشم می بازید هزاران کاخ وصد ویلا برای خود نمی سازید زمال دیگران هرگز به اندک هم نمی بازید به راحت با فراخ بال زخود صد عشق می بازید به سود دیگران هرگز یکی دِرهم نیندازید برای ما نگون بختی همی سختی نظر براین یتیمان هم نیندازید که تا جیب شما پر گشت و خوشحا لید به ناگه صد جوان از کار اندازید به هر تزویرو هرنیرنگ مداما قصه میسا زید که ما این گونه و این طور زروی حق هزاران گریه میسازیم گهی دین و گهی مذهب زچم ما اندازید دگر دست شما رو شد همه دانند دغل بازید زندگی را حس کن تپش قلبت را این صدای جویبار که رگ هایت را با شتاب طی میکند سینه هایت را پر کن از عشق چند لحظه خودت را بدون دیگران ببین وطعم زندگیت را این بار خوب بچش خدایت را درکنارخودببین این بار او را در آغوش بگیر ودیگر رها نکن تومی توانی بازبگوعاقبت این بهار ما به شتاب تا به کجای بهار تا به سر سبزی وفرخندگی تاسرآن مانده ی از زندگی هرچه بود مایه ی افسردگی دور بریز دور از این زندگی خرمی وشادی وطرب ولعب پیشه بساز دور بساز این غضب یک نفس آسوده وراحت نشین آنچه که کردی دوباره ببین نیک نگر تا چه گرفته به دست آن که شنیدست نوای الست نیکی و مهر وسفر آغاز کن برگ دگر از دل خود بازکن برگ سفید وبری ازبندگی لب به لب ازخو بی وآزادگی برآتشم بيفزاي اي نور هردو ديده در آتشم بيفكن از جان من بريده درخرمن دل من داسي به دست گرفته تو همچنان درو كن تا سرزند سپيده يك تار موي خود را با تاب در برم نه تا جان دهم شب و روز در پاي آن خميده يك شب بمان با من اي تو ز ناز سرشار تا از دلم بگيري آن گريه ي حزينه ديوانه ي مرامت صبرش زكف بداده اخمي به ما ساقي با ابرو كشيده اي از شراب عشقت ما را هزار باده مارا نصيب گردان ديدار آن غريبه ازمهرتونكاهد حتي به صدگنا هم تا كي تو صبر داري اي دولت كريمه كوزه گري نياموخت آن كس كه بي استاد طي طريق مي كرد گاهي در اين شريعه چه کسی گفت که شاعرباشب وتاریکی هم نفس است درکنار شمعی چوقناری ای شاد در قفس است چه کسی گفت که شعر همه سوز دل وبی چارگی است بند بند دل شاعرهمه دلواپسی است من نمی دانم چیست دل وروح شاعری بی شادی من نمی دانم کیست آن که خوانده زپریشان حالی به یقین اونمی دانسته شاعران وارث آب وخردوروشنی اند قلب پاک ودل صاف شاعرپرنوا وپرشادی است پر پند پر آزادی مفرط که کشیده شد به تکبیر خلایق در بند پرنوروپرتصویر،پر صدا ،پر از هیاهو،پرترفند شعرخالی زپر از عشق که گویم معر است معرمن خالی زدرد وپر زدرد بی دلی است معر من پر زخالی پرزترفند فروش مغز است پرحرف است که گشته موزون نه پر از اندیشه کار شاعران دیروز گفتن راه سعادتمندی است گفتن شیوه ی فایق آمدن بر سختی است لیک ما در این محفل آزرده حالیم دایم از بهرطلب گیج وسرگردانیم گفتن شرح حال عاشقی را هم کمی می دانیم لیک از کردن کار عاشقان سوخته روی برگردانیم گلبن باغ محبت را کندیم وببرد آنکه عمری ز پی اش جملگی سرگردانیم خنده برهردرد بی درمان دواست مشکلات زندگی مال تموم آدماست دورتادورجهان زنبورهادرپرواز گل به روی ساقه نیست بهر پوچی درنیاز تابه کی درماتم این نیستی بنشسته ای گه شتابان گه تونالان گه به گه توخسته ای جنب وجوش وطرب بیهوده،رقص وعشوه ات نازوعشق وغصه وخنده درون کشته ات ناگهان بینی که عشقت مثل یک سؤتفاهم بوده است مهر دیگر کس برای تو از روی ترحم بوده است ماندنی های جهان تو نابود وخراب آرزوهای محالت چون سراب آن امیدوآرزوهای دراز گم شده در روح بیجان ونیاز گِردآن گل گَرد که آغازگٌل است تا ابد دلکش برای بلبل است کامیابی را ازاوگیروبدان همچنان باوی تو می مانی جوان دلم آرزوی زندگی داره به دور ازخودهوای بندگی داره دلم بادرد خود خوگرفته دلم از بی کسی ها غم گرفته دلم بامهربونی قهر داره دلم بی توهوای مرگ داره دلم بی تو سرو سامون نداره دلم بادیگران کاری نداره دلم ازغم تهی بوده زمونی ولی حالا ندا ره مهربونی دلم ازتوهزاران شرم داره دلم یک سینه ی پر درد داره دلم بی دل شده مردم بدونید اسیرخودپرستی هاشده مردم بدونید دلم درده بگودرمون کدومه دلم دریا بگو آروم کدومه دلم دل خستگی ها روشنیده دوای درد بی دردی ندیده بدون تو دلم تنگه دلم تنگ بدون تودلم سنگه دلم سنگ زپس صخره،زپس طوفان،زپس موج زروآمال انسان است فوج،فوج زبالا دست که گشته چون طنابی زپایین روشنایی چون سرابی میان دل،بامحبت شور غوغا ویانه خسته ازطوفان وصحرا میان دل، سوی دیگرگیرکردن منیِّت را به مازنجیرکردن هدف،این گذشتن از سرود من نه ما اَم که من درّی به دریای سیا هم که می خواهم،چه این که میتوانم اگر چه عمر کوته بسته پایم دیشب باز تو در محفل بدی حاضر زمی خوردی واز خویشتن شدی غافل به چرخ وگردش وبازی شدی شاغل درآن دم که عقلت گشته شد زایل به مستی نوش کردی هفت پیمانه زشر دیگران خوبی شدی نایل درآن دم بانگ آوردی که ای عاقل من از دنیای پر شورت شدم سایل توگرمی خواهی این شور وشعف برخیز که گویا این جهان خوش می شود باطل یه کاری کن که بمونه دست تو توی دستم بمو نه عشق زلالت روی روی این قلب خستم من روازخودت نرون که می خوام با تو باشم من می خوام باتوبمونم باتو من همسایه باشم اگه دستمونگیری تا همیشه دور میمونم اگه با من تو نباشی من همین جوری میمونم یکنواختی های زشتو میتونی ازم بگیری یامی خوای که شباروهمیشه باگریه باشم توگفتی که بگم دوست دارم جزتوهیچ کسی رومن ندارم منوازخودت نرون من میخوام باتوبمونم همین جا بامن بمون،بزار باز ازتوبخونم نمی گم سر دوراهی چپ و راست فرقی نداره نمیگم تو این دل من اسم تو جایی نداره نمی گم شبا ز دوریت دل من سرگشته وتاره نمی گم بدون تو این بهار بویی نداره نمی گم نمی شه بی تو لحظه های سخت و سرکرد نمی گم نمی شه بی تو از همه غم ها سفر کرد اما می خوام تو بدو نی با تو من مست مستم با تو شاد و خوب وسر خوش با تو من زنده هستم نمی خوام زندگی و شور از توی رگ های جاریم بار وبندیل وببنده تنها بمونه یادگاریم الا یاایهاالساقی کچل کردند مویم را که عشق را می نمودم من ولی پوساند دل ها را همی گفتم برای مردمان افسانه ای از عشق ولی کن زشت دانستند تمام دیوودلبررا ازآن ترسم که زیبای پریوش گون زمن بندد دو چشمان غزل گون را به پیر صومعه برگوکه رازی درمیان ننهد که دل درپیش دلدارم گذارم چون شود پیدا مرا در کف به جز ذکر ودعا نیست که نامی جز خدا نبود دلبررا
| Design By : Night Skin |

