باران!
باران!
باران!
معجزه های کوچک ممتد
شاید پیامبر تازه ای ظهور کرده
سیاوش . . .
از آتش گذشته بود
پادشاه . . .
در آتش حماقتش می سوخت
نبودنت همه چیز را طولانی تر . . .
کسالت آور . . .
"تو بهترین اثبات قانون نسبیتی"
+ قالب وبلاگم ترکید :(
تهران شهر کوچکی ست
برای پر کردن جای خالی تو
تو نیستی و اینجا یه چیزی کمه
کلافه ام از این زندگی از همه
به چشمای عکست که زل میزنم
میبینم که چی باعث دردمه
همه غصه هام تو چشام آب میشه
به دوری دستات که فک میکنم
محاله ، بعیده ، نمیشه ، نگو . .
نمی تونم از تو که دل بکنم
شبیه یه کابوس طولانیه
نباید از این رابطه کم بشی
کسی هست اینجا که دنیاش تویی
غم و شادی و خنده و دردشی
همیشه تو تنهایی فک میکنم
یکی اسم من رو صدا میزنه
صدایی که انگار صدای تو _
صدایی که هر جا میرم با منه
+ فکر می کنم خوب می شم. کم کم بر میگردم. شایدم اژدها یه دفه از خواب پرید. "یه جوری دلم تنگ می شه برات . . . محاله بتونی تصور کنی . . . گمونم نمی تونی حتی خودت . . . جای خالیتو تو دلم پر کنی"
توی فیس بوک
پنج هزار دوست مشترک داشتیم
اما توی زندگی هیچ حرف مشترکی
+ شاید بیشتر کاریکلماتور باشه . . .
آزادی از وقتی آزادی شد
که بی هیچ مجوزی
- جز برق چشم هایت -
دستهای تو را گرفتم